گزارش جشن هدیه ی بهاری(3)(میلاد امام علی(ع))
بخش سوم: عنکبوت گوشه ای از صحنه به افق خیره شده ودستش رو پیشونی اش گذاشته و ان گاری ماتش برده و مشغول فکر کردنه. مجری می ره پیش عنکبوت و ازش می پرسه. (مجری میزنه پشتش و می گه:)عنکبوت جون به چی فکر می کنی؟ عنکبوت: اِ هان، شما اینجایین؟ ببخشید اصلاً متوجه نشدم. من داشتم به یه قصه ای که چند وقت پیش شنیدم فکر می کردم. آخه راستش رو بخواین، اون قصه واسم شده معما. نمی دونم که اون قصه کی رو داره به من معرفی می کنه؟؟ می خواین قصه رو برای شما و بچه ها هم تعریف کنم شاید شما بتونید کمکم کنید که معمای ذهن من حل شه؟؟ مجری: بله فکر خوبیه، قصه که خیلی خوبه، من که خیلی قصه دوست دارم. بچه ها جون شما چطور؟ ...










