نیایش
آذر 90 بود؛ کتاب قصه ی« با خداصحبت کن» را برایش می خواندم گفتم:« مامانی، حالا شما هم با خدا صحبت بکن و هر چی دوست داری بگو.» گفت:« خدایا منو بغل می کنی!!» ...
نیایش
پستونک در کفش و ما دنبالش می گردیم!
فلش جوجه ای!!
دهن باباشو مسواک کرد!