کودک خلاق

پشتکار خلاقانه!

امان از دست این تخم مرغ شانسی ها!!! اندازه 1000تومان تویش چیزی هست و 4000، 5000 تومان از تو پول میگیرند. از توی تخم مرغ شانسی یک تفنگ کوچولو در آمد. سید مسیحا خیلی خوشش آمده بود؛ اما دفعه سوم نشده، تیر تفنگ نصف شد!! حالا سید مانده بود و تفنگ بدون تیر! باباجونش برایش خیلی وقت گذاشت؛ چیزهای مختلف را آزمایش کردند. چوب کبریت، خلال دندان و... جای تیر، اما فایده نداشت. آخر سر مغزی خودکار، بهتر از تیر اولیه کار میکرد؛ به این میگویند پشتکار خلاقانه! ...
17 ارديبهشت 1392

پنگوئن بازی!

سید مسیحا اصلا از این که کسی او را ببوسد خوشش نمی آید. مادر بزرگ و پدر بزرگ دلشان ضعف می رفت که او را ببوسند. ناگهان ایده ای به ذهنم رسید؛ پنگوئن بازی! سید مسیحا بچه پنگوئن شد و من هم شیر دریایی گرسنه! شیر دریایی به دنبال بچه پنگوئن می کرد و تنها راه نجات او این بود که به بغل پدر و مادرش پناه ببرد و آن ها او را ببوسند! مادر بزرگ و پدر بزرگ دل سیر، سید مسیحا را بوسیدند؛ ایده خوبی بود! ...
15 ارديبهشت 1392

سرگرمی!

«ابرها رو نگاه کن! ببین هر کدوم چه شکلی هستن؟» «انگشت هات رو نگاه کن! بزرگتره بابای خانواده اس.کنار بابا هم مامان خانواده اس و سه تا انگشت دیگه هم خواهر و برادرند و دارن با هم بازی می کنن....» «خوب، حالا صدای کلاغ رو در بیاور، صدای آمبولانس، تلفن و....» سید مسیحا توی ماشین خیلی حوصله اش سر می رود، به خصوص توی ترافیک و مسیرهای طولانی  و دائم می پرسد:«کی می رسیم؟چقدر دیگه مونده؟» ما این جوری سرگرمش می کنیم. اگر شما هم پیشنهادی دارید خوشحال می شویم برایمان بنویسید، منتظریم! ...
13 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک!

گل و بلبل و شاپرک روز مادر مبارک این بیت شعر را به بچه ها یاد بدهید؛مصرع اول را باید خیلی آرام خواند و مصرع دوم باید بلند خوانده شود به حدی که مبارک آن به اوج برسد؛ اگر توی جاده هستید و صدای بلند کسی را اذیت نمی کند، خانوادگی با هم بگویید حتما لبخندی که بر لبانتان می نشیند را فراموش نمی کنید! ( تخلیه انرژی فوق العاده ای است!) ...
10 ارديبهشت 1392

بچه گربه دانشمند!

تازگی ها تو حیاط مامان بزرگ و بابا بزرگ یک بچه گربه پناهنده شده؛ سید و بابا جون بزرگش اسمش را «هوشنگ» گذاشتند، البته سید موشنگ صداش می کند!! رفته بود تو حیاط و مجله را گرفته بود جلوی بچه گربه و عکس هایش را برایش توضیح می داد و بعد هم با خوشحالی آمد داخل و گفت:« واسه موشنگ کتاب خواندم تا بزرگ شد، دانشمند بشه!!!» منظره گربه بیچاره که دائما با ورق زدن مجله سرش را از این طرف به آن طرف می چرخاند دیدنی بود کاش بودید و می دیدید!!! ...
10 ارديبهشت 1392

خاک بازی!

لب ساحل با خاله جونش با بیل و شن کش مشغول شن بازی بودند. چه کیفی می کرد سید. به خاله جون گفت:«قولیل، درست کنیم!» خاله مشغول درست کردن قوری شد ولی خاله هر چه جلوتر  میرفت تعجب سید بیشتر می شد و می گفت:« این که قولیل نیست!» خاله هم با اعتماد به نفس تمام:«چرا عزیزم، ببین این دستشه، این هم در قوریه دیگه!» سید:«اما قولیل تو جنگله مثل میمونه اما خیلی گندس و موز دوست داره!!!» خاک بازی برای بچه ها لذت بخش است حالا چه گوریل باشد و چه قولیل! پیامبر (ص) می فرمایند:« خاک، بهار کودک است.» ...
7 ارديبهشت 1392

مامان جون عمو عباس

عمو عباس را خیلی دوست دارد؛ دیدم امروز که روز وفات خانم «ام البنین» هست وجلسه قرآن داریم شاید جالب باشد که سید مسیحا چند بیت در مورد ایشان بخواند. خاله جونش دست به کار شد واین چند بیت را سرود: عمو عباس مادر مهربونی داشت. عمو عباس یه مادر خانمی داشت. ام البنین نام مادرش بود. صبر ودعا کار مادرش بود. به پسراش یاد داده بود؛ شجاع و باوفا باشند. به پسراش یاد داده بود؛ با برادر همراه باشند. مادر،مادر، مادر سید مسیحا هم در حالی که پرچم عمو عباس را تکان می داد چند بیتی را زمزمه کرد. ...
5 ارديبهشت 1392

روش های ابداعی برقراری ارتباط مؤثر با کودکان(2)

معما: یک سالن بزرگ، چهار صد تا بچه شش ساله، سرو صدای آسمان خراش نه گوش خراش! تنها در یک ثانیه چگونه سکوت را به سالن بازمی گردانید؟(لطفا اگر پیشنهادی دارید در قسمت نظرات بنویسید.) و اما راه حل ما: به بچه ها بگویید همه دستشان را زیر سرشان بگذارند و مثلا بخوابند؛ سر و صدا هم نکنند تا دوستان دیگرشان که خوابند بیدار نشوند! در کمترین زمان ممکن، سکوت مطلق ، شما را شگفت زده خواهد کرد می گویید نه آزمایش کنید!! ...
3 ارديبهشت 1392

همایش!!

همایش بود و پدر محترم داور. وقتی پدر دعوت شد برای داوری، زودتر از ایشان داشت خودش را به سن می رساند. شبیه مسابقه دو شده بود؛ تصمیم گرفتم بایستم تا حداقل روی سن خانوادگی نباشیم!!! به صورت معجزه آسایی بعد از پله اول سن، از بالا رفتن منصرف شد و برگشت پیش من! در حالی که عرق سردم را پاک می کردم گفتم:«چرا رفتی پسرم؟» با اعتماد به نفس جواب داد:«خوب منو صدا کردند دیگه!!!»  ...
3 ارديبهشت 1392

يه مرد!

مهموني بوديم،ازپله ها آمد طبقه پايين گفت:«يا الله،داره يه مرد مياد!» همه خانم ها به تكاپو افتادند كه چادر سر كنند ولي بعد از اين كه كمي منتظر شدند ديدند خبري نيست، همه گفتند:«پس مرد کو؟» سيد مسيحا بلند جواب داد:«خوب،خودمو گفتم ديگه!!!» ...
2 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک خلاق می باشد