تمام نشدنی!
خانه شده بود بازار شام؛ با اخم مصلحتی گفتم: " مادر جان! آدم، بازیش که تموم میشه، اسباب بازیهاشو جمع میکنه! " گفت: " اما بازیهای من، هیچ وقت تموم نمیشه که! " ...
تمام نشدنی!
راه حل!
دکترای تغییر!
پول حلال 