کودک خلاق

با عشقم!

 سید:«با عشقم بخورم، با سرورم بخورم،با عزیزم بخورم، با مولام بخورم!»  سید مسیحا امروز یک قصه قشنگ از کودکی عمو عباس یاد گرفت و خیلی زیبا، آن را تعریف می کند:  «عموعباس کوچولو بود بهشون یه انگور دادند، اما عباس کوچولو شروع به دویدن کرد.گفتند:عباس جان چرا می دوی؟ جواب داد:می خوام با عشقم بخورم...» ...
15 مرداد 1392

استانییفین!!

از کنار داروخانه رد می شدیم. سید گفت:«بریم دارو بخریم، بابایی.» بابا:«چه دارویی پسرم؟» سید:«استانییفین!! با قرص آهن!» بابا:«چی بابایی؟!» سید:«می دونم دارم اشتباه میگم ولی یه چیزی تو همین مایه ها!!» منظور قرص استامینوفن بود!! ...
13 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک خلاق می باشد