کودک خلاق

ثابت قدم!

  از دو سالگی اش،چوپانی را انتخاب کرده بود برای شغل آینده اش. مهماندارها همه مهربان و بچه دوست بودند. یکی از مهماندارها از سید مسیحا خوشش آمده بود و موقع پیاده شدن از هواپیما، ما را به کابین خلبان برد. دیدن دم و دستگاه کابین خودش جالب بود. آقای خلبان رو به سید: «دوست داری خلبان شی؟» سید:«نه، من دوس دارم چوپون شم!!» آقای خلبان و بقیه مهمانداران کلی خندیدند!! توی دلم گفتم:«بچه ام جو گیر نشده و نظر و انتخاب همیشگی اش را با صداقت مطرح کرده، بر عکس بقیه بچه ها که دائم تغییر شغل می دهند و گاهی دکترند و گاهی معلم و گاهی خلبان!!» ...
8 دی 1392

ماجراهای آقای پدر و پسر!!

  کنار ساحل،هم دوچرخه کرایه می دادند وهم موتورهای مخصوص. سید و آقای پدر سوار یکی از موتورهای تفریحی شدند. ظاهراَحفظ تعادل موتور کار چندان ساده ای هم نبود!! به اظهارات خودآقای پدر،ایشون به شوخی و برای بازی تظاهر به عدم تعادل موتور می کردند و دائم «یا اباالفضل، یا اباالفضل» می گفتند.(الله و اعلم که شوخی بوده یا ...) سید رو به آقای پدر: «بابایی، امامای دیگه رو هم می تونید صدا کنیدا!!!» شاید تو ذهن سید کوچولو این بوده که: «نعوذبالله،کار از دست حضرت عباس خارج شده و باید همه ائمه دست به دست هم بدن تا شاید بشه کاری کرد!!!!»     ...
7 دی 1392

لبیک یا حسین

  خدا هیچ بچه ای را در هیچ کجای دنیا مریض نکند! که به مادر و پدر بچه خیلی سخت تر از خود او می گذرد. چند وقت پیش سید،تب بدی داشت وپایین نمیومد. ساعت دو بعد از نیمه شب بیدارش کردم که یک قاشق استامینوفن به او بدهم. بعد از این که آبش را خورد،گفت: «سلام بر چهارتایی ها(عمو عباس(ع)، امام حسین(ع)،حضرت علی اکبر(ع) و علی اصغر(ع)) «السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین» ...
2 دی 1392

سواد رسانه ای سید مسیحا

  این دو روز سرم خیلی شلوغ بود، این قدر که نتوانسته بودم حتی به وبلاگ سر بزنم. ساعت 11 شب، به سید گفتم: «بریم وبلاگ، ببینیم چه خبره،دلم تنگ شده» اولین سئوال سید مسیحا این بود: -« آمارش چه قدره؟» -«کمه مامانی!» -«پس حتماًباید مطلب بذاریم!!تا آمار دوباره زیادشه!» تصمیم گرفتم همین را یک پستش کنم. ...
30 آذر 1392

یاد عمو عباس(ع)

وقتی سید مسیحا می رود حمام،کاشی های دیوار حمام در حکم بوم نقاشی بزرگی هستند که هنرمند کوچک با رنگ های انگشتی مشغول هنرنمایی می شود،البته لازم به ذکر است که در آخر سر باید دیوارها را خودش با اسکاچ پاک کند! رنگ قرمز را برداشته بود و روی دیوار نقاشی کشیده بود که مرا هم صدا کرد که اثر هنری اش را ببینم، گفت: « این ها نخل اند، اینم خیمه عمو عباس و اینم رود فرات.» و بعد هم  یه کم رنگ به سینه اش زده بود و روی زانو هایش افتاد توی وان پر آب و گفت: «منم عمو عباسم!» اگر کربلا رفتید،تو حرم عمو عباس یاد این سید کوچولو هم بکنید، ممنون.    ...
28 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک خلاق می باشد